شما مست
نگشتید و از آن باده نخوردید چه دانید
چه دانید که ما در چه هواییم
و مگر
می شود عشق را چشید و از آن صبوری کرد؟... در وادی عشق صبر چه معنایی دارد؟...صبری
نیست، همه سوختن است که اگر چشیدی و محروم شدی، فقط می سوزی. و نوشتن این احساس
چقدر سخت است... و من که عشق را تجربه کردم اکنون پس از گذر ایام می فهمم که مستی
آن عشق از یک خیال ناشی شده بود: خیال یک حقیقت که هنوز حیرانم نامش را انسان کامل
بگذارم یا خدا و کجاست مرز؟. اما خیالش هم مستی آور بود و من که می دانم مستی آن
خیال، از حقیقتی ناشی می شد، اکنون در آرزوی آن حقیقت... و گاهی در گمراهی و سیاهی
و خیال، و در یک خماری... گاهی صبرم لبریز می شود.
و چه
سخت است که عشق را یافته باشی و معشوق را نه.
و خدا
چه زیرکانه و چه بیرحمانه تو را در یک عشق خیالی سرمست می کند و ناگاه بیدارت می
کند که آن فقط یک خیال بود، آنگاه محرومت می کند تا بلکه بگردی، هر چه سرگردان تر،
هرچه سوخته تر تا شاید روزی... شاید...آری شاید روزی بیابی معنایی را که لایق آن
واژه باشد. شاید... و چه سخت است این صبوری و انتظار....
و شاید
چموشی من با چیزی غیر عشق رام نمی شد....