سه شنبه هشتم اسفند 1391

گذر ایام

و زمان چه درمان و مرهم خوبی است برای گذشت ناکامی ها. اری به واقع که گذشت زمان همه چیز را حل خواهد کرد و یادها را به دست باد خواهد سپرد... کافی است گذشته های فراموش شده را به یاد آوریم که وقتی در حال تجربه کردن تجربه ای دردناک بودیم، هرگز فکر نمی کردیم که روزی برسد که از آن تجربه هیچ اثری باقی نمانده باشد.

نوشته شده توسط دریا در 10:48 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اسفند 1391

دانستم...

و از تمام این ماجراها دانستم که آنچه در من است که گرچه با من است و در من است اما از من نیست، ارزشمندترین چیزی است که هست،آن گوهر مشترک که عشق از آن خیزد و هست و فقط هست و همین  

نوشته شده توسط دریا در 10:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اسفند 1391

آن هنگامه

و به راستی وقتی که قیامت فرا می رسد و قرار است بساط تمام این خلقت با تمام عظمت آن در یک زلزله و دگرگونی ناگهانی جمع گردد و خلقت و جهان دیگری اغاز گردد، خلقتی از جنس دیگر اما در امتداد و متاثر از همین خلقت، در آن هنگامه عظیم چه چیز می تواند انسان را با دیدن آن همه دگرگونی و نابودی آرام نگه دارد. آیا آن چیزی از جنس اعتماد و اطمینان نیست. اطمینان عمیق به وعده ای که قرار است پس از این همه دگرگونی های هولناک که جهان با ناله های خویش فرومی پاشد و شاید دارد دردهای نهفته خویش را فریاد می زند.... پس ازآن قرار است جهانی همه اشراق و نور پدید آید... قرار است همه چیز از هم پاشیده شود و باز از خاکستر آن جهانی دیگر پدید آید و بعدی دیگر از زندگی که از تمام محدودیت های زیستن قبلی خارج می گردی.... و آیا این جنس از اطمینان و اعتماد چیزی نیست که باید در همین دنیا و دگرگونی های آن کسب گردد

نوشته شده توسط دریا در 10:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اسفند 1391

این عظمت

و کمی که در ابعاد مکان و زمان غور می کنی و کمی که با عظمت آن آشنا می شوی، کمی که به اعماق کهکشانها و بزرگی آن می اندیشی، کمی که با پیچیدگی حیات وخلقت آشنا می شوی، در می یابی که تو چقدر حقیری در مقابل این عظمت و در مقابل خالق آن و مدبر آن و مالک بی چون آن، رب آن.....

و گاهی به این می اندیشی که پیچیدگی این پیچیدگی این است که انگار طوری طراحی شده که در سیر تطور و گونه گونه شدن خلقت از لحظۀ آغاز خلقت و انفجار بزرگ گرفته تا انبساط عالم تا پدید آمدن زمین ما و بعد متولد شدن چیزی به نام حیات در آن و خلقت بشر اولیه در این کره تا برسد به آدم ابوالبشر که قرار است از نسل او مقصود تمام این خلقت برآورده گردد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دریا در 10:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اسفند 1391

گسستن ها

امروز صبح که بیدار شدم، یک افسوس و حسرت از گذشته به دلم آمد که چرا از یک فرصت برای انجام یک کار خیر درست استفاده نکرده بودم و آن فرصت گذشته بود... داشتم به این فکر می کردم که چرا و حکمتش چه بود و شاید هم هرچه تلاش می کردم فایده ای نمی داشت. بعد رفتم سراغ شمردن دانه های تسبیحی که چند وقت پیش پاره شده بود و من ناراحت شده بودم که چرا تسبیح عقیقی که دوستش داشتم پاره شد. با کمال تعجب دیدم که آن تسبیح 5 دانه کم داشت بدون اینکه من بدانم و فقط پاره شدن این رشته بود که مرا به آن آگاه کرد، آن هم بعد از این همه مدت که من تسبیح را کنار گذاشته بودم......... حالا پاره شدن این رشته باعث می شود که من دانه های تسبیحم را کامل کنم و به تسبیحی که دانه هایش ناقص است دل نبندم و بدانم که هر گسستن و نشدنی حکمتی دارد.

 نوشته شده در 22 بهمن

نوشته شده توسط دریا در 22:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم بهمن 1391

معنای زندگی

آدم یا بعد متعالی وجودش را پرورش می دهد و آنرا بر ابعاد دانی غلبه و تسلط می دهد یا اینکه ابعاد دانی بر بعد عالی تسلط می یابد و آنرا می پوشاند. حال اگر ابعاد متعالی رشد یافتند آنجا دنیای معنویت است و معنا، پر از رمز و راز ها و معانی زیبا برای زیستن اما اگر ابعاد دانی تسلط یافتند و فقط در زندگی به آنها پرداختی و به تمایلات نفست توجه کردی، آنوقت نمی دانی برای زیستن به کدامین معنا چنگ بزنی، می خواهی معنای زندگیت را از همین دنیای دون بگیری و در این بعد شاید با معنا ترین چیز این باشد که به خاطر نیاز خویش به کسی دل ببندی و او یا رسیدن به او تا زمانی معنای زندگیت گردد.

البته آدمها در همین ابعاد دنی معانی متفاوت زیادی برای خود می تراشند، از ثروت و مقام و شهرت گرفته یا رسیدن به آسایش و گروه بازی و غیره. اما عجیب است که بعضی از آدمها اصلا به دنبال معنا نیستند بلکه روزمرگی ها آنان را دربرگرفته سخت آنچنان که به هیچ چیز فراتری نمی اندیشند....

نوشته شده توسط دریا در 22:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم بهمن 1391

گذر از خواست ها

هر گذشتنی، گذشتن از هر خواستی به هر دلیلی که باشد، رشد آفرین است، صرفا چون از خواست خود می گذریم و اگر معنایی متعالی به آن دهیم و به زیبایی پذیرای آن باشیم رشدی دوچندان در برخواهد داشت.

نوشته شده توسط دریا در 22:13 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1391

تعبیر عشق

و در عشق های انسانی یا حداقل آنچه نام عشق بر آن گذارده می شود، گاهی انسان رسم عاشقی را تمرین می کند؛ گاهی رنگ الهی زدن وجهت دادن به عشق های آن چنان برای رسیدن به عشقی متعالی، گذر از جنبۀ دانی عشق به جنبۀ عالی آن، گذر از ادراک نیاز خویش به ادراک ناز معشوق در نقطۀ عقل و پرواز عاشقانه ای با پای عقل در ورای عقل؛گاهی نیاز خویش به عشق را درک می کند و عاشق عشق می گردد و سرگردان این پرسش که چرا این چنین سرگردان عشق است؛ گاهی به ادراک خواست و نیاز خویش برای رسیدن به چیزی کامل تر که هر آنچه را که او ندارد، معشوق داراست می رسد، ادراکی از جنس کهن الگوی انسان کامل و ازین رهگذر درک نقص و نیاز خویش؛ گاهی به ادراک ذات انسانی می رسد، در ذات قدم می زند و به وحدت عالم و عالمیان در تار و پود محبت می رسد.......... و در این گذر، عشق را هر کدام که تعبیر کنی، همان راه توست و راهبر تو، نقطه بال گشودن توست یا نقطۀ اسارت تو، آری تنها بیراه، توقف است، ماندن در عشق زمینی و گذر نکردن از آن، اسیر احساس خویش شدن یا توقف در معشوق خویش و محروم شدن از آن معشوق.... و آری گویا عشق را هرچه که تعبیر کنی، هدف از آن در قاموس هستی تنها یک چیز است و آن ادراک زیبایی عشق است در مقیاسی هر چند کوچک و هر چند نازل و آن وقت انتزاعی از ادراک عشق عالم، آن ِعالم، که تمام هستی را به حرکت و خروش آورده و در کشش و تمنایی از آن جنس، گذر از این عشق برای آن عشق و فارغ شدن از غیر او........... و حال چه تفاوت می کند که اگر قرار است در تمنای آن از این بگذریم، این گذر خودساخته باشد یا دست روزگار و زمانه و جبری خارج از ارادۀ ما، ما را وادار به این گذر کند، آری تفاوتی نخواهد داشت تنها و تنها اگر ما جبرها را به زیبایی بپذیریم و بپذیریم که خدا در زوایای باریک شکستن اراده ها آشکار می گردد.


نوشته شده توسط دریا در 23:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم شهریور 1391

پس از آن همه...

شما مست نگشتید و از آن باده نخوردید     چه دانید چه دانید که ما در چه هواییم

و مگر می شود عشق را چشید و از آن صبوری کرد؟... در وادی عشق صبر چه معنایی دارد؟...صبری نیست، همه سوختن است که اگر چشیدی و محروم شدی، فقط می سوزی. و نوشتن این احساس چقدر سخت است... و من که عشق را تجربه کردم اکنون پس از گذر ایام می فهمم که مستی آن عشق از یک خیال ناشی شده بود: خیال یک حقیقت که هنوز حیرانم نامش را انسان کامل بگذارم یا خدا و کجاست مرز؟. اما خیالش هم مستی آور بود و من که می دانم مستی آن خیال، از حقیقتی ناشی می شد، اکنون در آرزوی آن حقیقت... و گاهی در گمراهی و سیاهی و خیال، و در یک خماری... گاهی صبرم لبریز می شود.

و چه سخت است که عشق را یافته باشی و معشوق را نه.

و خدا چه زیرکانه و چه بیرحمانه تو را در یک عشق خیالی سرمست می کند و ناگاه بیدارت می کند که آن فقط یک خیال بود، آنگاه محرومت می کند تا بلکه بگردی، هر چه سرگردان تر، هرچه سوخته تر تا شاید روزی... شاید...آری شاید روزی بیابی معنایی را که لایق آن واژه باشد. شاید... و چه سخت است این صبوری و انتظار....

و شاید چموشی من با چیزی غیر عشق رام نمی شد....

نوشته شده توسط دریا در 17:6 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم شهریور 1391

حتی یک عشق

و چقدر بد است که انسان یک عشق را ، حتی یک عشق دروغین و خیالی را بچشد و مست شود و آنگاه عاشق عشق نگردد... تا آن عشق سرگردان حقیقت خویش را بیابد و نام معشوق بر آن نهد. و مگر می شود پس از چشیدن عشق را فراموش کرد و در طلبش نبود، مگر در یک روزمرگی و مسخ شدگی فزاینده. یا مگر باز هم در طلب عشق های خیالین بودن و بودن و سیراب نشدن و باز هم گشتن و سیراب نشدن...

 عشق از هر نوعش که باشد وحدت آفرین است و مگر می شود مست آن وحدت نشد.

نوشته شده توسط دریا در 17:6 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر